«إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَلِيمًا حَكِيمًا» (سوره نساء، ۱۱)
شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۳ 16:10 ~ گردآفرید ~ نوکرتم خدا . فدای تو بشم من آخه . الان دیگه گریه هام از خوشحالیه اون معجزه ی اییه که برام فرستادی (:
الان اون حرفو درک میکنم که میگه :
دیدی یه جاهایی بریدی ولی یهویی یه جوری دستتو میگیره که خودتم میمونی توش (((((:
هنوز ناراحتم ولی نه اونقدر . خوشحالم که حواست بهم هست . وقتی تورو دارم دیگه غصه ی هیچی رو ندارم . تو برای من همه کسی همه کس (:
فقط تورو دارم آخه تو این دنیای بزرگ و زشت و این دنیا با تو شیرینه !
شکرت خداجون
شونه های سنگین
شنبه ۱۴۰۲/۰۴/۰۳ 14:49 ~ گردآفرید ~ این یکی هم خراب کردم ولی برام خیلی مهم بود ...
من میدونم من و x و y و z و v و w شاید استعدامون بیشتره و لایق ماست اونجا ، ولی غم جمله میدونی کجاشه؟؟ (:
اون پول باباشو میزاره زیر پاش میره بالا ، میره کلاس ، میره صد تا استاد کوفت و زهرماری میگیره و میبره ، اما من روی کتابام وایمیسم روی نوک پای خودم وایمیسم و نمیتونم نمیتونم چون اون جای منو گرفته
فکرشو بکن ماه دیگه جوابا میاد و میفهمم اونا جامو گرفتن و من کجا میشینم ؟؟؟
آشناهامون نمیدونن اینو و قضاوت میکنن و درد داره درد...
دارم خودمو برای حرف شنیدن آماده میکنم .
میدونی امروز یکی از معلمامون گفت : بنظر من کلاس رفتن برای آزمون X اشتباهه و اونی که استعدادشو داره و واقعا از نظر عقلی لایقشه باید بره ولی خب یسریا با کلاس رفتن و معلمای جورواجور جای یسریای دیگه رو میگیرن (:
این خیلی غم انگیز و نا امید کننده است ...
امید تو چشمامه
چهارشنبه ۱۴۰۲/۰۳/۰۳ 19:17 ~ گردآفرید ~ خستم ، توی کتابخونه ، رفتم و اومدم ، چشام فقط برگه میبینه و کتاب !
سرم گیج میره ولی ...
ارزششو داره !
آینده ی دلنواز
یکشنبه ۱۴۰۲/۰۲/۲۴ 23:13 ~ گردآفرید ~ (کلیک کن آهنگی که گوش میدمو ببینی)
یه حال عجیبی دارم یه کرختی ، یه افسردگی ، بی انگیزگی درونی ، یه کمبود ...
میخوام چنل پادکست بزنم ، حتی مطمئنم شاید کسی گوش نکنه ولی مهم نیست اگر بعدا یکی حرفامو دید بدونه تنها نیست ، میخوام به انگیزه ساخت وبلاگم پایبند بمونم !
یه حس جالبی دارم یه آرزویی دارم و امیدورام برای 3 دقیقه هم که شده یه روزی توی تقویم آینده ی زندگیم ببینمش ، حسش کنم و (:
از توصیفش زبانم قاصره ، شاید براتون خنده دار باشه ، شاید مسخره ، شاید بنظرتون محال باشه ! ولی من محالات رو دوست دارم که ... بهشون برسم :)
تو ذهنم تصور میکنم ؛ (نمیدونم چرا تصورم از پشتم شروع میشه !؟)
از دور یه دختر توی بالکن اتاق بزرگش که توی ذهنم من دیوارای طوسی / سفید خوشرنگ اتاقش معلومه و یه پرده ی حریری سفید که باد خیلی ملایم و قشنگ تکونش میده و دختر موهای فرفری داره که یکم سعی کرده صافشون کنه ، لباس سفید داره (یکم سانسور) و توی چشماش غمی که تحمل کرده و موفقیت الانش میدرخشه ، باد یه تیکه از حریر لباسش رو به همراه پرده تکون میده و حالاست که ویولنشو میاره بالا و میزاره رو شونش و شروع میکنه به زدن سازش ، طوریکه حتی نمیتونم توصیفش کنم !
صدا آروم آروم توی فضای شهر که تا الان ساکت بود و به حرکات دختر نگاه میکرد ، گم میشه و ...
صدا ولی به گوش ما میرسه و
و...
و...
چه دلنوازه ... ! (: