یه داستان
شنبه ۱۴۰۲/۰۱/۲۶ 22:27 ~ گردآفرید ~وقتی که سنم کمتر بود ، فکر میکردم اگه بزرگ تر شم ، سنم بیشتر شه ، قدم بلندتر شه ، زندگی زیبا تره ، چهره زیباشو بهم نشون میده و زندگی چقدر خوشمزه میشه !
منظورمو میفهمین؟؟ :>
ولی خوب دنیا همچین هم که فکر میکردم به اندازه شیربرنج های مامانبزرگم خوشمزه نبود . اولاش فکر کردم از بدبیاریه و یکم برم جلوتر همه چی شیرینه و یکم تلاش و بعدش بوم !
ولی فهمیدم برعکس چیزی که فکرشو میکردم هرچی که جلوتر میرم باید بیشتر بدوم وگرنه خیلی عقب میفتم . پیدا کردن ستاره های شادی تو آسمون مه آلود زندگی سخت تر میشه .
دیگه اونقدر گریه کردن کارتو راه نمیندازه ، دیگه وقتی زمین میخوری کسی نیست قربون صدقت بره و بغلت کنه تا دست و پاتو آب بزنه ، خودتی که باید دستاتو بزاری روی زانو هات و بلند شی ، حتی اگه کمرت خم شده ، حتی اگه بغض خیلی بزرگی مثل خار تو گلوت فرو رفته و نفست بند اومده ، حتی اگه چشمات بخاطر پر و خالی شدن از بغض هیچ جا رو نمیبینه !
ولی من یهو پشتمو نگاه کردم دیدم هیشکی نیست و پشتم خالیه ! و رسیدم به جایی که یاد گرفتم تنهایی هر روز چطور قوی شم .
به امید روزی که بیام بنویسم شد ...... شد اونچیزی که خواستم !