Today
شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۳۰ 11:4 ~ گردآفرید ~ امروز همون خانمی که تو کلاس یچیزی گفته بود درمورد اقلیتی که من تو اون کلاس تنها فردی بودم که بهش باور داشتم ، و یک عالمه گریه کردم تو خونه از ناراحتی و مظلومیتم...
امروز همون خانم حمایتم کرد(((:
میگن وقتی میخواین دوست بشید کمک بخواید یا کمک بدید ، چون احساسات رو مستقیما هدف میگیره ، و ... خدا خیرت بده عزیزم ، نمیدونی تو اون موقعیت چقدر نیاز داشتم به حمایت.
کاری که من دارم میکنم
جمعه ۱۴۰۳/۰۴/۲۹ 23:45 ~ گردآفرید ~ احساس میکنم کاری که دارم میکنم خود بلند پروازیه ، کارایی که دارم میکنم سختن و به هیچکس نگفتم حتی همشونو ایتجا نگفتم ، احساس دارم میکنم دارم به خودم سخت میگیرم و این درسته! فقط دست کم گرفتم خودمو...
آفرین ، آفرین بهت ح ، بهت افتخار میکنم (((:
داری کارای غیر معمول میکنی و افرین داره.
stop
پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۸ 18:47 ~ گردآفرید ~ میدونی، فقط دیدم زورم بهش نمیرسه ، اشکاموپاک کردم و نشستم دوباره ادامه ی درس خوندنم تا بتونم یروزیبه جایی برسم که اینو بهش بفمونم! (((:
In the name of god
سه شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۶ 22:9 ~ گردآفرید ~ فکر کنم مریض شدم!
یا از استادمون گرفتم دیدم شنبه یجوریه ها ، اول کلاس که صداش در نمیومد بعدشم مشخص بود حال نداره . یا از باشگاه که چهارشنبه پیشش دیدم همه دارن سرفه میکنن ، یا از هیئت اونروزی یا...
میبینین؟مستعدم اصلا!
دعا کنین فردا باشگاه دارم ، برم بیام حالمم خوب باشه.
مامان مامان مامان بازهم
یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ 23:34 ~ گردآفرید ~ دارم با آبجی کوچیکه زبان روسی یادمیگیریم و پرکتیس میکنیم مامان ناراحته ، زن جای ذوق کردنته؟از همه زندگی من اشکال داری میگیری ، بفهم دیگه از سن کنترل کردن من رد شدیم! نظرت چیه نظرمو بپرسی و با استقلال فکری من کنار بیای؟ بزودی خودمو از زیر بال و پرت میکشم بیرون که استقلال مالی هم دست خودم باشه انقد روم کنترل نداشته باشی، ناراحتم میکنی ، این توجه بهم نشون نمیده وقتی فکر میکنی من هنوز بچه ی ۳ سالم که لازم نیست دلیل کارهاتو راجب خودم بدونم ، زن من بزرگ شدم، منو درجریان مسائل بزار، خوبه همه هم میگن تو خیلی عاقل تر از سنت رفتار میکنی یا میگن از رفتارت بیشتر بهت میخوره !اونوقت تو انقدری روی تفکر خودت راجب من تعصب داری که اینا رو نمیبینی ، ایده آل های فکریت رو راجب تربیت دور نمیندازی... باهام حرف نمیزنییییی! حرف بزن بزار قضاوتت نکنم ، حرف بزننننننننننننننن ، حرف بزنننننننن(جیغ).
دخترکم
یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ 23:30 ~ گردآفرید ~ امروز مچ خواهرکوچیکه رو گرفتم که خط چشم کشیده بود با ماژیک برای خودش ، احمق...
«...
+آدمای زشت آرایش میکنن تا زشتی هاشونو یا مشکلاتشونو بپوشونن تو مگه زشتی؟
-آره(گریه..گریه)
+کی گفته؟ مامان که همیشه بهت میگه خوشگلی ، کمبود نداری که...
- تو همیشه بهم میگی زشت!(گریه بیشتر)
اند...»
تمام چیزی که مامانم تو این چند سال میخواست بهم بگه کوبیده شد تو صورتم ، بهش گفتم شوخی کردم باهاش یا چون قبلش حسابی عصبانیم کرده بوده بهش از روی حرص یچیزی گفتم وگرنه من همیشه به مامان گفتم تو خیلی خوشگلی ، بچه ها تا وقتی سنشون کمه خیلی خوشگلن ، توهم همینطور نیازی به آرایش نداری ، تو چشمای بزرگ و خوشگلی داری، دماغت کوچیکه، مژه های خیلی بلندی داری بصورت طبیعی که هم سن و سال هاتم ندارن ، موی به این صافی و براقی داری درصورتیکه همه ی اعضای خانواده ات فرمو ان(من و بابا فریم مامان موج دار ولی این بچه نه) بزرگ هم میشی خوشگل میشی چون آبجی منی و قراره شبیهم شی!(خودشم همیشه بهم میگه تو زشتی و هیچوقت نگفته زیبایی ولی میدونم بنظرش دختر خوشگلی ام)
ولی واقعا تا بحال انقدر خوب بهم ثابت نشده بود که این دختر انقدر از من تاثیر میگیره...
یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ 23:22 ~ گردآفرید ~ دیگه میخواد با چی تنبیهم کنه ؟ با چی بترسونه؟
داره زندگی عادیمو طوری میکنه که هیچ فرقی با تنبیه نداره...
هفته ی طلایی هم تموم شد و زندان باز شروع!
Just, .... nothing
محرم امسال چرا پررنگ نیست برام؟ چرا گریه نمیکنم؟چرا نمازام قطع شده؟ چرا؟ خدایا؟ باز چرا؟ نجاتم بده، از همه چیز نجاتم بده!
فقط تو میتونی دستامو بگیری. فقط تو میتونی بلندم کنی. از روی خاک، فقط تو میتونی منو برگردونی. منو برگردون، خواهش میکنم!
خدایا
یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ 23:12 ~ گردآفرید ~ خدای مهربون من ، خدای عزیزم ، خدای شنوای غصه هام ، خدای دانا ، خدای تنهاییام ، خدایی دردام، خدای گریه ها و اشک های تنهاییم ، خدای خجالت هام ، خدای راز هام ، خدای همراهم ، خدای همه چیز ، خدای همیشگی ، خدای من دستمو بگیر...
من
یکشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ 10:58 ~ گردآفرید ~ احساس مبکنم پر از احساسات کنترل نشده ام ، نیاز دارم فقط به یه آدمی که نمیشناسه منو قرار هم نیست بشناسه بگم و هرکدوم زندگی خودمونو ادامه بدیم...
نه به مشاورم میتونم بگم نه دوستام کاملا متوجه میشن نه مامانم میتونه بدون تعصب حرفامو گوش کنه. لطفا فکرای بد نکنید ، احساسات کنترل نشده منظورم بیشتر عصبانیت و ناراحتیه نه اون چیزا!
*البته اون احساس قیلی ویلی هم نباید فراموش کرد اونم بخاطر --- هست نه....
یه سوال
شنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۳ 22:52 ~ گردآفرید ~ یکی میگه وای تو چقد خوشگلی(دختر) چی باید بگم؟ جدی جدی
من تو این مورد مشکل دارم... همینطوری میمونم تو صورت طرف!
Now
چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۲۰ 12:5 ~ گردآفرید ~ الان تو عرقی ترین و بدترین حالت خودمم ، بخدا اگه فامیل ببینه!
انگار نه انگار دیشب ساعت ۱۲, حموم بودم.
از کلاس اومدم دارم میرم باشگاه ، اون وسط تو ایستگاه ---- وایستادم تا کارتمو شارژ کنم این خط بیارتی هیچکدوم اون یاروی شارژ کنشون باز نیست, هیچی دیگه ماله اینجا هم خراب بود ، رفتم تو مترو ، قشنگ ۱۵ دقیقه رفت و برگشتم شد ، سه تا بیارتی از دست دادم ، الان کلاسم شروع میشه و من هنوز نرسیدم....
الان یه دیقه سلکت کردم متن وسط رو ولی پرید!(((:
میفهمید چی میگم؟؟؟ ولم کن دبگه حرف نمیزنم!
میام فردا میگم ولی یه چند وقته زندگی خطاب به من اینطوریه که:
Heyyyy , welcome to adult life!!!!
جودی ابوت از شبکه پویا
دوشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۱۱ 19:13 ~ گردآفرید ~ چقدر این جودی ابوت کراش سگی داره روی عمو جرویس.
(خنده خنده خنده خنده خنده خنده)
آیدا
جمعه ۱۴۰۳/۰۴/۰۸ 13:19 ~ گردآفرید ~ نکاتی که از ویدیوی آیدا خیلی دوست داشتم:
...Read More دستم به نوشتن نمیره
پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ 23:0 ~ گردآفرید ~ تو بی انست ، اصلا دستم به نوشتن نمیره ، نیاز به گفتن دردام به یه نفر دارم ولی اون نفر رو ندارم . بین دوستام ، خانواده ، ...
حتی اونی هم ندارم که باهاش برم بیرون خوش بگذرونم!
مامان رفتار های سخت گیرانه اشو بیشتر کرده و نمیدونم قضیه چیه راستش.
به هرحال من که قرار نیست از سختگیری هاش بمیرم ، فقط مثل چی اذیت میشم و انگیزه ام برای رفتن زیاد میشه.
شاید این از همون دست تراژدی های خانواده است ، خانواده هیچوقت بست (بهترین) قرار نیست باشه ، فقط من خودمو گول میزدم.
چصناله تایم نیست وقت اینکارا رو ندارم!
پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ 22:30 ~ گردآفرید ~