I remember
سه شنبه ۱۴۰۳/۰۷/۲۴ 20:50 ~ گردآفرید ~یادم نمیره دیروز باهام چیکار کرد!
مسئله ی اول؛ چرا وبلاگم دیگه نمیره توی وبلاگهای بروز شده؟؟؟
مسئله ی دوم؛ باید مثل خر درس بخونم امروز ولی من نمتتتتتت....
دوست ندارم امروزم اون زنی** ب***ه بهم ، اونیکی زنه هم دوست ندارم امیدش نا امید تر از این بشه ازم...
اه چقدر اینجا تصویر گذاشتن سخته!
امروز فهمیدم مرگ چقدر میتونه بهم نزدیک باشه!
این چه وضعشه ، چرا همه جا همه کس از من طلبکارن؟
چقدر با گوشی تایپ کردن و بدون کامپیوتر سخت و مزخرفه!
چقد همه چی سخت و مزخرفه. چقد تکراری ، چقد پیش بینی شده ، چقدر حال بهم زن ، چقدر من حوصله ندارم ، چقدر بسه...
دارم تموم میشم ، ولی دارم میدوم ، چرا؟؟ چون باید بشه! این همه سگ دو نزدم که اینجورجاها وا بدم .
مثل سگ کل تابستون زحمت کشیدم ، الانم همینطور ، از تلاش دارم خسته میشم ، چون نتیجه ای نمیبینم و این صدای تو سرم خفه نمیشه ! سرزنش های مامانم تموم نمیشه ، مدرسه به نتیجه نمیرسه ، دوستام دور تر میشن ، من خسته تر و بی جون تر میشم ، من خسته تر و بی جون تر میشم درحدی که گریه؟؟ گریه ای نیست!
اشک برای چه چیزی بریزم؟
برای تلاش دخترانه ام در دنیای مردانه ها؟
برای دویدن به دنبال حتی یک میلی متر از حق و عدالت توی دنیایی که همش زر مفت میزنن از عدالت! دنبال چی ام؟ آینده ام ، آینده ی رویایی که با واقع بین بودنم هرروز و هرروز کم رنگ تر میشه؟
تلاش برای ثابت کردن خودم به مامان؟ مامانی که هرروز درصد بیشتری از منو له میکنه و بنظرش چون هیچ زری نمیزنم یعنی خیلی سرخوش و خوشحالم؟! چرا بنظرت هیچ گوهی نمیخورم ، ده برابر بقیه و صد برابر پروانه ی پارسال دارم سگ دو میزنم ، عین خیالت نیست که ۷۰-۸۰ درصد خودمو گذاشتم تو چشمت اون ۲۰ درصدو میبینه! نمیدونم از دستت چیکار کنم مامان...
خسته شدم از دستت ، میخوام از این خونه فرار کنم ، ولی کجا؟ مدرسه؟ که صدتا صدبرابر سمی تر از تو اونجان؟ مامان من بچتم ، مقابلت نیستم که باهام بجنگی ، پشتت هم نیستم که افسار ببندی بهم بکشیم ، من کنارتم!
بفهم منو ، بفهم!